*`•.¸(¯`•.داستان های کوتاه.•´¯)¸.•´*
روزی « ناصرالدین شاه »، وزیر دفترش، « هدایت الله خان » را دید که گوشهایش از زیر کلاهش بیرون آمده بود. نظری خشم آلود به وی افکند و گفت:« گوشهایت را زیر کلاه بگذار. »
وزیر دفتر در حالی که کلاه خود را روی گوش های می کشید گفت:
«بفرمائید قربان. این هم گوش های بنده. حالا ببینم کارهای مملکت، با رفتن گوش من در زیر کلاه درست می شود

این اولین باری بود که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند . او با گوش های خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود . باورش مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد . اول طلاق ، ولی فکر اینکه با دو تا بچه به خانه پدر بد اخلاقش برگردد ، دیوانه اش می کرد .به فکرش رسید که موضوع را با مادرش در میان بگذرد ، ولی چون خانواده اش از ابتدا با این ازدواج مخالفت می کردند . منصرف شد . تصمیم گرفت ، خیلی صریح و رک به خود شوهرش همه چیز را بگوید ، ولی خوب فکر کرد که او خیلی راحت همه چیز را انکار خواهد کرد و چون دلیل قانع کننده ای ندارد ، شاید محکوم هم بشود . تصمیم نهایی این بود که به آن زن تلفن کند ، شاید او نمی دانست که مرد مورد علاقه اش ، زن و دو تا بچه دارد .
تلفن به نام خودش بود این هم از زرنگی های زنانه اش به شمار می رفت . پرینت تلفن ها را خیلی راحت گرفت . ساعت و دقیقه ای که بوی خیانت به مشامش رسیده بود . هرگز از خاطرش محو نمی شد ، ساعت ? و ?? دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ! دستانش می لرزید ، اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود ، شماره ها را تک تک و به دقت می گرفت ، یکبار دیگر جملاتی را که از قبل آماده کرده بود در ذهنش مرور کرد . دو زنگ بیشتر نخورد ، تلفن وصل شد ، همان صدای زنانه آشنا گفت : « با سلام ، به شبکه تلفن بانک … خوش آمدید ! »

سال های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به
دنیا آمد. سیب ها هر کدام یک کلمه بود. کلمه های خدا. مردم کلمه های خدا را
میگرفتند و نمیدانستند که درخت اسم خدا را منتشر میکند.
درخت اما میدانست. خدا هم...
درخت اسم خدا را به هرکس که میرسید میبخشید. آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند. اما بچه ها بیشتر... و وقتی سیب میخوردند خدا را مزمزه میکردند و دهانشان بوی خدا میگرفت...
درخت سیب زیادی پیر شده بود. خسته بود. میخواست بمیرد. اما اجازه ی خدا لازم بود. درخت رو به خدا کرد و گفت: "همه ی عمرم اسم شیرینت را بخشیدم. اسمی که طعم زندگی را یاد آدم ها میداد. حس میکنم ماموریتم دیگر تمام شده. بگذار زودتر به تو برسم."
خدا گفت: "عزیز سبزم! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن. آخرین سیب ات سهم کودکی است که دندان هایش هنوز جوانه نزده. این آخرین هدیه ات را هم ببخش. صبر کن تا لبخندش را ببینی."
و درخت یک سال دیگر هم زنده ماند. برای دیدن آخرین لبخند... وقتی که
کودک آخرین سیب را از شاخه ی درخت چید خدا لبخند زد و درخت آرام در آغوش
خدا جان داد...
این اولین باری بود که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند . او با گوش های خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود . باورش مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد . اول طلاق ، ولی فکر اینکه با دو تا بچه به خانه پدر بد اخلاقش برگردد ، دیوانه اش می کرد .به فکرش رسید که موضوع را با مادرش در میان بگذرد ، ولی چون خانواده اش از ابتدا با این ازدواج مخالفت می کردند . منصرف شد . تصمیم گرفت ، خیلی صریح و رک به خود شوهرش همه چیز را بگوید ، ولی خوب فکر کرد که او خیلی راحت همه چیز را انکار خواهد کرد و چون دلیل قانع کننده ای ندارد ، شاید محکوم هم بشود . تصمیم نهایی این بود که به آن زن تلفن کند ، شاید او نمی دانست که مرد مورد علاقه اش ، زن و دو تا بچه دارد .
تلفن به نام خودش بود این هم از زرنگی های زنانه اش به شمار می رفت . پرینت تلفن ها را خیلی راحت گرفت . ساعت و دقیقه ای که بوی خیانت به مشامش رسیده بود . هرگز از خاطرش محو نمی شد ، ساعت 4 و 30 دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ! دستانش می لرزید ، اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود ، شماره ها را تک تک و به دقت می گرفت ، یکبار دیگر جملاتی را که از قبل آماده کرده بود در ذهنش مرور کرد . دو زنگ بیشتر نخورد ، تلفن وصل شد ، همان صدای زنانه آشنا گفت : « با سلام ، به شبکه تلفن بانک … خوش آمدید ! »
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی کهمسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و
هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با
لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با
لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند
و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.
او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن
باران میبارد، آب روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای
پسرتان پزشک مراجعه نمیکنید؟
مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.
امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر
کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم!
مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی
مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی
نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی
کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با
آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بربالین زن ماند، تا
صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را بازکرد و از دکتر به خاطر
کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترتتشکر کنی، اگر او نبود حتماً
میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سالاست که از دنیا رفته! و به
عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس رویدیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا.
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...
اگه به یه کچل بخندی بی برو برگرد کچل میشی
ولی به یه میلیونر قهقه هم بزنی هیچ اتفاقی
نمی افته؟؟؟؟ !!!!








یه سوال
چرا وقتی یه نفر رو “هلو” خطاب میکنی ، لپاش گل میندازه و
حال میکنه
اما بهش میگی “گلابی” بهش بر میخوره !؟
بابا میوه میوه است دیگه !
امیدوارم به توئه گلابی بر نخوره !
حتما جواب بدید!
بچه ها خواهشن هر وقت میاین وبلاگم روی
انتخاب وبلاگ برتر کلیک کنید بعد روی کلمه vote
کلیک کنیداون
پایین زیر امار وبلاگم هستش
زن سردش شد. چشم باز کرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش کنارش نخوابیده بود. از رختخواب بیرون رفت…
باد پردهها را آهسته و بیصدا تکان میداد. پرده را کنار زد. خواست در بالکن را ببندد. بوی سیگار را حس کرد. به بالکن رفت. شوهرش را دید. در بالکن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچالهتر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی که با او زندگی میکرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. کنارش نشست.
- چیزی شده؟
جوابی نشنید.
-با توام. سرد است بیا بریم تو. چرا پکری؟
باز پرسید. این بار مرد به او نگاهی کرد و بعد از مکثی گفت.
- میدانی فردا چه روزی است؟
-نه. یک روز مثل بقیهی روزها.
-بیست سال پیش یادت هست.
مرد گفت.
زن ادامه داد.
- تازه با هم آشنا شده بودیم.
-مرد گفت: بله.
سیگارش را روی زمین خاموش کرد و ادامه داد.
-اما بیست سال پیش، پدرت به ماجرای من و تو پی برد. مرا خواست.
- آره، یادم هست، دو ساعتی با هم حرف زدید و تو تصمیم گرفتی با من ازدواج کنی.
- میدانی چه گفت؟
-نه. آنقدر از پیشنهاد ازدواجت شوکه شدم که به هیچ چیز دیگری فکر نمیکردم.
مرد سیگار دیگری روشن کرد و گفت.
-به من گفت یا دخترم را بگیر یا کاری میکنم که بیست سال آبخنک بخوری؟
- و تو هم ترسیدی و با من ازدواج کردی؟
زن با خنده گفت.
-اما پدرت قاضی شهر بود. حتما این کار را میکرد.
زن بلند شد.
گفت من سردم است میروم تو.
به مرد نگاهی کرد و پرسید:
-حالا پشیمانی؟
مرد گفت. نه.
زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.
مرد زیرلب ادامه داد. فردا بیست سال تمام میشد و من آزاد میشدم. آزادِ آزاد
پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود:
مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان
نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان
بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان
جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
گفت: مامان … دوستت دارم

| Design By : Pars Skin |
تبلیغات 
